دستهبندیها
در حال آمادهکردن محتوا
فقط یک لحظه صبر کنید...
یه روز سعید و حنانه که باهم خواهر و برادرن،با مامانشون به بازار میرن. توی بازار میبینن یه نفر یه نامه دستشه و داره بلند بلند از روی اون نامه میخونه. اون میگه... ( گلهای انتظار )
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید!
نظر شما
نظرها پس از بررسی منتشر میشوند. لطفاً محترمانه بنویسید.