گروهی از اصفهان برای بردن گله و شکایتشان به نزد متوکل وارد شهر سامرا شدند. در پشت دروازه شهر، منتظر گشوده شدن در ماندند و از میان خود مردی به نام عبدالرحمن را برگزیدند تا نماینده و زبانشان باشد.
عبدالرحمن، ثروت و مکنتی نداشت؛ اما هنگامی که نگاهش به چهرهای نورانی افتاد، تمام دلش سرشار از محبت شد و بیاختیار دعای خیری بر زبان آورد.
اما پس از آن دعا، اتفاقی رخ داد که مسیر زندگی او را دگرگون ساخت؛ گویی آن لحظه، آغاز راهی بود که هیچکس گمانش را نمیبرد...
نمایش جذاب دعای خیر را تماشا میکنید
(گلهای انتظار)